۱۳۹۵ / ۱۲ / ۱۵ ۱۶:۲۸

آمار بازدید

37

م گقت:
_معذب میشم،چندروز دیگه نامحرمیم.
_اگه چیزی برای دیدن بوده دیدم.
صدای گریه مردونه اش بلندشد ،پیراهنشو کنار زدم و سینه ی ترانه رو دهنش گذاشتم،نگام به گونه های سرخش افتاد و خنده ام گرفت:
_همچین سرخ شده انگاری تا حالا دست نزدم.
خودمو روی تخت انداختم که صدای گریه پسر کوچولوم بلند شد،ترانه هوفی کشید و چشم غره ای رفت، ابروهامو بالا انداختم و باتعجب نگاش کردم،سینه اش رو دوباره دهن بچه گذاشت و آروم گفت :
_برو چراغ رو خاموش کن.
_دارم نگاش میکنم،خواستم برم بیرون خاموش میکنم.
با التماس جوابمو داد:
_خواهش میکنم محمد،خیلی خسته شدم امروز،میخوام حین شیر دادن به این بخوابم.
خمیازه ای کشیدم و بلند شدم،چرا غ رو خاموش کردمو دوباره کنارش دراز کشیدم:
_چرا نرفتی بیرون؟
گوشیمو ازتوی جیب شلوارم کشیدم بیرون و چراغ قوه اش رو روشن کردم:
_سرت توکارخودت باشه.
چراغ رو انداختم روی صورت بچه که دستمو کنار کشید:
_بابا بزار بخوابه دیگه اه،دهنمو سرویس کرده از صبح،از بس کشیدمش این طرف اون طرف بدخواب شده.
روی کمر خوابیدم و نور رو انداختم توی سقف:
_حالا جدی جدی دوستش داری؟
_نه!
از نه قاطعانه اش حسابی جاخوردم،انتظار داشتم، الان بگه "مگه میشه بچمودوست نداشته باشم؟ولی اینو که نگفت هیچ گفت که"نه"واقعا که عاطفه ی مادری مرده!
_فکر این که زندگیمو به خاطر این بچه حروم کنم رو از سرت بکش بیرون ترانه.
تکونی روی تخت خورد که نور گوشی رو گرفتم سمتش، لباسشو پایین  کشید و بچه رو توی گهواره ی بغل تختش گذاشت:
_کاری به تو ندارم، بابا خودش علی رو بزرگ میکنه.
آب دهنمو قورت دادم واسمش رو زیر لب زمزمه کردم، کی اسمش شد علی؟
_بعد اونوقت تو شلغمی؟
_نخیر،منم حق زندگی دارم،ازدواج میکنم و خوشبخت میشم.
چیزی تو دلم زیر و روشد:
@hossein_farahii



پست مشابهی وچود ندارد